سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خواهان دنیا مباش ، خدا زشتیهاى آن را به تو خواهد نمود و بى خبر ممان که از تو بى خبر نخواهند بود . [نهج البلاغه]
منطقه و بیداری اسلامی
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» پژو -- مژده -- ژیان -- قسمت سوم و آخر

شروع قسمت سوم و آخر

 

خرمشهر شهر لاله های خونین است، خرمشهر را خدا آزاد کرد. - فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است

گروهان ما تا به جاده خرمشهر برسد از نود نفر به کمتر از بیست نفر رسیده بود هوا هم که از همان اول تاریک بود نمیدانم چرا تاریکی اش بیشتر شد فکر میکنم به خاطر دور شدن از محل انفجارها جایی که ما بودیم نه خودی و نه نیروهای غیر خودی نمی توانستند خمپاره و یا توپخانه بزنند تاریک بود و اصلا نمیتوانستیم جلوی خودمان را به راحتی ببینیم در میان راه تا به جاده برسیم عده ای از بچه ها زیر خمپاره ها و گلوله های دشمن شهید و عده ای هم زخمی شده بودند و عده ای هم که سالم بودند خیلی از انها مجبور می شدند زخمی ها را به پشت جبهه ها بر گرداندند ولی هر چقدر ما نزدیک تر می شدیم خطر کمتر میشد چرا که فقط خطر گلوله بود و از خمپاره عراقی ها خبری نبود ما دیگر به نزدیک عراقی ها رسیده بودیم و در آنجا فقط خطر گلوله وجود داشت و آر پی جی.

بعد که از جاده رد شدیم تازه باید با یک باتلاق مصنوعی دست و پنجه نرم میکردیم عراقی ها با کمک بهترین مستشاران نظامی دنیا برای جلوگیری ایرانی ها به خصوص از دست ندادن خرمشهر با کمک آب رودخانه کرخه نور باتلاقی مصنوعی و وحشتناکی بین جاده و راه آهن درست کرده بودند و بین جاده تا راه آهن سراسری حدود صد متر فاصله داشت و ما باید این مسیر را از باتلاق رد می کردیم که تا قفسه سینه مان در باتلاق فرو رفته بودیم.

این را هم بگویم که قبل از حمله در بین بچه ها حرف هایی که با هم می زدیم بعضی برادران میگفتند امام فرموده اند خرمشهر باید آزاد شود و این وظیفه سنگینی روی دوش بچه ها به خصوص فرماندهان گذاشته بود و البته اراده ای محکم هم در بین بچه ها به وجود آورده بود که باید خرمشهر را بگیریم بعضی از بچه ها هم می گفتند صدام در یکی از سخنرانی هایش گفته اگر ایرانی ها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند من کلید بصره را هم به آنها میدهم و اسم شهر خرمشهر را شهر محمره گذاشته بود و امیدش به مستشاران نظامی امریکایی غرب و شرق بود و در افکار عمومی دنیا بهترین سطح تبلیغاتی را برای صدام بوجود آورده بودند و سران کشورهای مزدور عربی هم چون خرمشهر دست صدام بود از او یک قهرمان عربی ساخته بودند .

ولی این امدادهاتی غیبی بود که رزمندگان اسلام را هدایت می کرد در باتلاق با اینکه هزاران گلوله از دوروبرمان می گذشت اصلا به آنها توجه نمی کردیم به شدت هوای همدیگر را داشتیم که اگر کسی زخمی شد نگذاریم به ته باتلاق فرو رود چون که باتلاق مصنوعی بود و بعد از خشک شدنش بچه ها مفقود الاثر میشدند ولی همه ما از باتلاق رد شدیم و خود من و هجده تا از بچه ها از باتلاق سالم و بدون هیچ خراشی بیرون آمدیم و سریع یک سازماندهی بین خودمان انجام دادیم هیچکس در باتلاتق نیفتاد اگر کسی به داخل فرو میرفت به راحتی می فهمیدیم چون همه ما پشت سر هم حرکت می کردیم ولی هیچ کدام از بچه ها در باتلاق نیفتادند مگر معجزات جبهه که بارها و بارها من و دوستانم می دیدیم چه چیزی می توانست باشد.

 

 

خیلی از بچه ها تا رسیدن به جاده زخمی و شهید شده بودند و به دلدار رسیده بودند چرا که در آن مرحله تا رسیدن بچه ها به جاده به خاطر انفجار مداوم خمپاره ها و توپخانه عراقی ها و پرتاب ترکش ها و سنگ ریزه ها و موج های انفجار و صدای زیاد انفجارها از خمپاره های خوشه ای و معمولی و کمک کردن بچه ها به زخمی ها برای برگرداندن آنها به پشت سر باعث می شد که نیروی ما بیشتر بر اثر ترکش و موج انفجار از کار بیفتند ولی در جاده و باتلاق اگر انفجار خمپاره ها نبود در عوض هزاران هزار گلوله وجود داشت که به طرفمان می آمد با منورها به خوبی محل ما را بارها و بارها می دیدند و معجزه مهم اینجا بود که اگر یک نفرمان در جاده و یا در باتلاق به زمین می خورد جنازه افتاده او در جاده و یا فرو رفتن او در باتلاق روحیه همه بچه ها را به هم می ریخت و ممکن بود حتی عقب نشینی کنیم ولی در این قسمت ها هیچ کدام زخمی یا شهید نشدند.  

باتلاق جایی بود که کوچکترین جراحتی یا زخمی شدنی باعث فرو رفتن در باتلاق و مفقود الاثر شدن بچه ها می شد چرا که بیشتر از یک متر به زیر زمین فرو رفتن و بعد از خشک شدن باتلاقی که مصنوعی درست شده بود بعدا پیدا کردن جسد به راحتی برای زمینی که در اطراف شهر بایر است به راحتی امکان پذیر نبود.

باتلاقی مصنوعی و وحشتناکی بوجود آورده بودند که تا کمر نزدیک سینه در باتلاق فرو رفته بودیم و این مسیر صد متری باتلاق را زمان زیادی طول کشید تا طی کردیم و با هزاران دعا و به هر زحمتی بود مسافت را در باتلاق طی کردیم و خودمان را به آن طرف باتلاق و به راه آهن رساندیم بعد از باتلاق راه آهن سراسری بود و ما همه هجده نفرمان سالم به آن طرف باتلاق رسیده بودیم.

فقط آن برادری که در زمان پیشروی به طرف جاده خرمشهر و زیر خمپاره ها و توپ های دشمن به همه ما با آن صدای بسیار عجیبش که امید و قدرت و روحیه ما را یک دفعه به بالاترین درجه می برد و در جاده اولین نفری بود که الله و اکبر را گفت و رد شد و منتظر بقیه بود و همه را تشویق میکرد نه بعد از جاده دیدمش و نه در باتلاق دیدمش و نه در آن طرف باتلاق با ما بود اصلا یک دفعه خبری ازش نبود یک دفعه غیبش زده بود در حالی که وقتی از جاده رد شدیم و به آخر باتلاق رسیدیم هیچ کدام خراش هم برنداشتیم و چون در یک ردیف حرکت می کردیم اگر یک نفرمان شهید یا زخمی می شد همه ما میفهمیدیم ولی این برادر را دیگر من ندیدم خدایا او چه کسی بود صدایش صدایی بود که نیرویی عجیبی وارد بدن ما می کرد الله اکبر گفتنش چنان بود که مثل اینکه از یک خواب ابدی ما را دارد بیدار می کند تلاشش در جلو و عقب رفتن و روحیه دادن به ما لحظه ای قطع نمی شد و مهمتر اینکه در همه کارهایی که می کرد به تنها چیزی که توجه نمی کرد صداهای انفجار و ترکش و گلوله و غیره بود مثل اینکه در پادگانی دارد به بچه ها آموزش می دهد اصلا ترس برایش معنی نداشت من میدانم اگر او نبود ما به راحتی نه به جاده می رسیدیم و نه میتوانستیم عرض جاده را در چند لحظه رد کنیم.

از باتلاق که رد شدیم بلافاصله سازمان دهی کردیم و یکی از فرماندهان میان ما بود که بلافاصله کار سازماندهی مجدد را انجام داد از همه سمت هایشان را پرسید من هم معاونش شدم و بقیه بچه ها پشت سرهمدیگر راه افتادیم فرمانده جلو من پشت سرش بی سیم چی و بعد او هم آر پی جی زن ها و تیراندازها بودند قبل از حرکت فرمانده به همه ما گفت برای اینکه در این تاریکی همدیگر را گم نکنیم در یک خط و در کنار هم حرکت کنیم و حرف هایی دیگری را هم زد و به ما روحیه می داد حرف هایی که قبل از حمله هم فرماندهان و خود بچه ها بارها و بارها به همدیگر گفته بودیم و آنها را حفظ کرده بودیم ولی دوباره به ما یاداوری کرد مثلا اینکه زمان حمله به طرف خط عراقی ها سلاح اصلی ما در فتح خاکریز دشمن باید با فریادهای بلند الله و اکبر همراه باشد و بسیار تاکید داشت که با فریاد های الله و اکبر بلند میتوانیم به یاری خدا خطوط جبهه را فتح کنیم و ترسی هولناک را در جان عراقی ها بیندازیم همچنین این فرمانده که چند لحظه بعد جلوی من شهید شد تاکید زیادی کرد که به همه ما بفهماند برای گرفتن خط تعدادمان کافی است و درست هم می گفت صحبت هایش منطقی بود هجده نفر به خاکریزی حمله کنند که سربازانش حق فرار کردن نداشتند چرا که صدام دستور داده بود اگر کسی از خط اول عقب نشینی کرد نیروهای خودی خوشان از خط عقب تر آنها را بزنند در حقیقت نیروهای خودشان از پشت سر مواظبشان بودند که فرار یا عقب نشینی نکنند و همین مسئله بدترین روحیه را در آنان ایجاد کرده بود و با فریادهای الله اکبر به راحتی می توانستیم اسیرشان کنیم.

این را هم بگویم در آن نیمه شب که به جاده رسیدیم و محمد شوقی هم شهری ام در جاده بین ما نبود بعدا فهمیدم در میانه راه در همان اطراف کرخه نور شهید شده و پیکرش را به شهرمان برده بودند و من زمانی که چند ماه بعد از بیمارستان تبریز مرخص شدم و به کاشمر آمدم فهمیدم محمد شهید شده است و من هم نتوانسته بودم در تشیع جنازه این شهید بزرگوار شرکت کنم.

خلاصه ما به راه افتادیم تا با هجده نفر خط را فتح کنیم ولی هنوز بیست قدم به صورت سر و کمر به پائین جلو نرفته بودیم که با رگباری از گلوله های کالیبر پنجاه از خط دوم عراقی ها به رگبار گرفته شدیم معلوم و واضح بود که ما را دیده اند ولی چطوری ما را دیده اند؟ در آن تاریکی که خود ما دو متری خودمان را با چند لحظه تاخیر میدیدیم چند لحظه طول می کشید تا تشخیص بدهیم که جلوی ما چیست در آن تاریکی که از ماه خبری نبود چطور یک ردیف رگبار دقیق می آید و بچه ها مثل آب خوردن درو می شوند هشت نفر پشت سر من و فرمانده جلوی من بلافاصله شهید شدند، چرا که گلوله کالیبر پنجاه یک نوعی از پدافند هوایی است و من هم استخوان ران پایم ترکید و استخوانش ران پای چپم از وسط دولا شد و استخوان رانم از وسط رانم بیرون آمد و تا صبح استخوان سفید و کلفت رانم را می دیدم بقیه بچه ها بلافاصله پناه گرفتند و بعد از پانزده دقیقه چهارتا از بچه ها را دیدم که برگشتند و عقب نشینی کردند یکی از آنها موقع رفتن به دیگران گفت بیاید این را ببریم زنده مانده گفتند بدون برانکادر نمی توانیم از باتلاق ردش کنیم و من تا شش صبح در میان بچه های شهید شده تنها ماندم البته نمیدانستم هشت تا شهید پشت سر من افتاده اند فقط فرمانده را که جلو من بود و با من افتاد میدیدم.

تا صبح بارها معجزهایی دیدم که باورش هنوز هم برای خودم سخت است نه از اینکه معجزات را باور نکنم چرا که هزاران بار دیده بودم بلکه از این جهت که آیا من به راستی اینقدر لایق بودم که این اتفاقات حیرت انگیز را ببینم برای همین فعلا در این نوشته از این مسئله می گذرم، بله بارها تا صبح صداهایی میشنیدم که تا نزدیک من می آمدند من فقط دستم روی ماشه تفنگم بود قدرت اینکه تفنگم را حرکت بدهم یا حتی کمی بچرخانم و لوله آن را جهت بدهم را هم نداشتم فقط آماده بودم اگر صداها نزدیک تر شدند ماشه را فشار بدهم تا اسلحه ام شلیک کند و فرار کنند، لوله اسلحه ام بیشتر به سمت چپ بود در حالی که مسیر ما جلو بود و حتی صداها هم از جلو می آمد برای من کافی بود که شلیک کند همین باعث می شد عراقی ها فرار کنند میدانستم اگر بیایند و مرا زنده ببینند دو حالت دارد اگر زخمی سطحی و تقریبا سالمی می بودم که می توانستم راه برود امکان داشت مرا به عنوان اسیر ببرند هر چند که به شدت از بسیجی ها و مخصوصا سپاهی ها کینه داشتند ولی کسی مثل من را که استخوان شکسته و سفید رنگ ران پایم از وسط ران پایم بیرون آمده بود را نمی بردند بلکه به احتمال صد در صد تیر خلاص میزدند و برای اینکه من و همه شهیدانی که آنجا بودند و در نزدیکی آنها قرار داشتیم برای بهداشت خودشان هم که شده بود همانجا تیر خلاص به من میزدند و با شهدای دیگر دفن مان می کردند.

دیگر یک ساعت گذشته بود و من خوابم گرفته بود شروع کردم که نماز بخوانم اوایل تا قل و هو الله هم میتوانستم نمازم را ادامه بدهم و در ذهن خودم رکوع و سجود هم میکردم ولی نمیتوانستم نمازم را به پایان ببرم عراقی ها هم چون همه جا را سکوت فرا گرفته بود بیشتر وحشت کرده بودند و چپ و راست آر پی جی در دور و برم منفجر میشد آر پی جی چون نور بسیار زیادی دارد و برای اینکه یک لحظه همه چیز را ببینند زیاد آر پی جی میزدند حتی آر پی جی را به صورت افقی میزدند و بعضی وقت ها گلوله آر پی جی مثل توپ فوتبال کله می کرد و جلو می آمد و مثل نورافکن صد هزار وات همه جا را روشن می کرد و بعد منفجر می شد و خیلی اتفاقات عجیب و معجزات دیگری هم می افتاد که از حوصله این مقاله خارج است.

ساعت حدود یک و نیم شب بود که ما به رگبار گرفته شدیم من بارها و بارها بی هوش می شدم و دوباره به هوش میامدم باز همین که شروع به ذکر خدا و نماز میخواندم بعد از چند لحظه باز میخوابیدم در حقیقت از لحاظ پزشکی چون خون بدن کم می شود انسان در اغما فرو می رود ولی یادمه طلوع خورشید را در سمت چپم دیدم درست در زاویه دیدم خورشید طلوع کرد تازه هوا سرخ رنگ و بیشتر زرد رنگ شده بود همان گوشه آسمانی که من تمام شب بهش زل زده بودم طلوع خورشید داشت از همانجا طلوع می کرد و روشن تر میشد چنان شعف خاصی کردم که نمیتوانم بیان کنم چون دیگر آن شور و شعف را در زندگی ام تجربه نکردم آخه زمانی که گلوله به من خورد و من بی اراده زمین خوردم قوزک بیرونی پای چپم به گوش چپم چسبید یعنی دقیقا وسط رانم مثل زانوی پایم پیچ خورد برای همین طوری زمین خوردم که تا صبح فقط قسمتی از گوشه آسمان را در سمت چپم میتوانستم ببینم کمی از پایم را میدیدم که جلو صورتم بود و جلو دیدم را به عقب گرفته بود و تا صبح نفهمیدم که هشت تا شهید پشت سرم افتاده است فقط فرمانده را جلو خودم می دیدم و فقط با چشمهایم دوروبرم را میتوانستم ببینم هیچ حرکتی نمیتوانستم بکنم و کلاه آهنی ام هم تا ابروهام پایین آمده بود و من تا صبح نتوانستم مگس هایی که سر و صورتم را پوشانده بودم از خود دور کنم.

صدها بار گلوله های عراقی به دوروبرم میخورد و چنان ماسه ها و شن ها را به صورتم می کوبید که سوزش آنها باعث می شد درد اصلی ام را از یاد ببرم عراقی ها چون میدانستند ایرانی ها اهل عقب نشینی نیستند وحشت کرده بودند که این آرامش ایرانی ها حتما استراتژی جنگی است و از ترس حتی به شهدا و زخمی های روی زمین بارها و بارها شلیک می کردند حدود دو ساعت گذشته بود که سرو صدایی خاصی مرا بیدار کرد لا اله الا الله چی دیدم، دیدم گلوله ای از آر پی جی به صورت افقی شلیک شده است و دارد مثل توپ فوتبال کله میکند و مستقیم دارد به طرف من می آید چشمانم از حدقه و از ترس داشت بیرون میآمد همانطور که جلو میامد سطح وسیعی از منطقه را با نوری زیاد و زرد رنگ روشن میکرد یادمه فقط توانستم بگویم ای خدا و در چهل شایدم پنجاه متری من راهش کج شد به طرف راستم که من دید نداشتم رفت و منفجر شد چنان انفجاری مهیبی داشت که این دفعه از ترس و از صدای مهیب او بی هوش شدم.   

همانطور که زمان می گذشت به شدت سرد سردم شده بود و از سرما میلرزیدم و من از اینکه دیدم خورشید درست در دید من دارد طلوع می کند چند بار خدا را شکر کردم و نیرو گرفتم و شروع کردم به نماز خواندن گفتم این دفعه باید نماز صبح را حتما بخوانم ولی چند لحظه نگذشت که دوباره و برای آخرین بار بی هوش شدم، سرو صدایی مرا بیدار کرد و دیدم آفتاب یک ساعتی میشد که درآمده است سر و صدا از عقب بود چون از زمانی که افتاده بودم نتوانسته بودم کوچکترین تکانی به خودم بدهم و نتوانستم حتی سرم را کمی به عقب برگرداندم ولی صبح که این صداها را در پشت سرم شنیدم نیرو گرفتم و با تمام توانم سرم را برای اولین بار توانستم کمی به عقب بچرخانم دو نفر جوان را دیدم که از قیافه و صحبت کردنشان معلوم بود بچه های جنوب هستند و یک برانکادر در دست دارند و یک پیرمرد هم با آنها بود، دیدم که آن پیرمرد سر بچه ها را برمیداشت نگاه میکرد و زمانی که می دید شهید شده به زمین میگذاشت باز سراغ شهید بعدی میرفت و همین کار را دقیقا تکرار کرد آنجا بود که فهمیدم بچه هایی هم پشت سر من شهید شده اند.

خدای بزرگ یک دفعه یکی از جوان ها مرا دید که دارم نگاهشان می کنم بلند گفت اون زنده است پیرمرد مثل قرقی خودش را به من رساند و شروع کرد مرا بوسیدن من را می بوسید چنان صورتش گرم بود که همه بدنم را گرم میکرد چه لذتی برای من داشت گریه می کرد و هی بوسم می کرد چقدر لذت بخش بود گرمای بدنش بوی بدنش، من که خیلی از خون بدنم رفته بود و سردم شده بود با چسباندن صورتش به من و بوسیدن من همه بدنم گرم گرم می شد و خلاصه اینکه چطور توانستند در برانکادر مرا از همان باتلاق عبور بدهند که زیر خمپاره های عراقی ها بود خود حکایت عجیبی دارد.

گلوله ای که وارد ران پایم شده بود سوراخی ایجاد کرده بود که به راحتی یک گردو وارد آن سوراخ می شد تنها شانس من اینجا بود که چون گلوله داغ بود گوشتهای دور سوراخ را سوزانده بود و همین باعث شده بود که در این شش ساعت خون من کم کم خارج شود و تا صبح دوام بیاورم در باتلاق قشنگ میدیدم که گل و لای به راحتی وارد سوراخ پایم میشود و بیرون می آید چند دفعه به خاطر گلوله ها و موج خمپاره ها برانکادر از دست برادران افتاد و من داشتم با برانکادر به ته باتلاق فرو میرفتم و در بیمارستان جندی شاپور اهواز هم هر چی از من پرسیدند من جواب میدادم ولی نمی شنیدند حتی گوش هایشان را به لبم می چسباندند ولی دیگر قدرت حرف زدن هم نداشتم به خیال خودم جوابشان را با صدای بلند میدادم ولی ظاهرا لب هایم فقط کمی تکان می خوردند.

در بیمارستان تبریز از مجروحان دیگر فهمیدم که چطور شد که ما زخمی شدیم عراقی ها آن شب با دوربین های مادون قرمز ما را دیده بودند در آن زمان کسی باور نمی کرد کسی بتواند در تاریکی با دوربین بقیه را ببیند و اسم دوربین مادون قرمز را اولین بار بود که می شنیدیم و آن شب حمله ما ناموفق بود روز بعد که فرماندهان از وجود دوربین های مادون قرمز نیروهای بعثی مطلع شده بودند، و فهمیدند که شوروی به صدام این دوربین ها را داده است، شنیدم که فرماندهان به تلافی این حمله ناموفق، شب بعد با حمله ای دیگر با بچه ها حمله بسیار موفقی انجام داده بودند.

ولی عراقی ها در آنجا نبودند جسارت و شجاعت بچه های ایرانی باعث شده بود که عراقی ها تا پادگان حمید مجبور به عقب نشینی شده بودند و صدام هم با تبلیغات وسیع اعلام کرده بود که ما خودمان تا پادگان حمید عقب نشینی کرده ایم ولی در حقیقت اراده بچه ها و کمک های غیبی بود که او را به این کار مجبور کرده بود، رد شدن یک گروه بیست نفره از عرض جاده ای که رگبار گلوله های فراوان سطح آن را پوشانده بود را نمی شود یک شانس و یا اتفاقی قلمداد کرد یا نیفتادن بچه ها در زمان رد شدن از باتلاق را شانسی زیادتر و اتفاقی کم نظیر نامید، وقتی که ما از عرض جاده می خواستیم رد بشیم به خوبی می دانستیم طبق محاسبات عقلی99 درصد تیر می خوریم ولی حتی یک نفر هم در جاده تیر نخورد چرا که اگر یکی از بچه ها در وسط جاده می افتاد به شدت در روحیه بچه های دیگر تاثیر می گذاشت معجزات جبهه به قدری زیاد بود که من بارها و بارها دیده و تجربه کرده ام که انشالله در کتاب خاطرات جبهه ام یکی به یکی شرح خواهم داد. 

این در تاریخ جنگ تحمیلی بسیار ناعادلانه خواهد بود که عده ای بگویند ایرانی ها شجاعت بسیار زیادی داشتند ولی از امدادهای غیبی در جبهه ها سخنی به میان نیاورند و یا از کمک های مردمی و دعاهای مردم ایران برای رزمندگان چیزی نگویند سلاح واقعی بچه ها ایمان آنها بود و در زمان حمله فریاد الله و اکبر بود که ترس را تا اعماق استخوانهای دشمن فرو می برد یادمه در بیمارستان امام خمینی تبریز بعضی از هم رزمانمان بودند که تقریبا نظیر همین اتفاقات را حتی به طوری رساتر و خیلی واضح تر در جبهه های دیگر دیده بودند و بارها برای همدیگر تعریف می کردیم و زمان گفتن چنان با شور هیجان میگفتند که چشم هایشان پر از اشک میشد ما اگر این همه اتفاقات غیبی و جورواجو را شانس یا چند شانسی بزرگتر بنامیم به کلمه معجزه توهین کردیم و فلسفه وجودی معجزه را بی معنی می کنیم مگر معجزه چیست مگر حتما باید زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید که بگویم معجزه شده است وقتی در یک دقیقه پنجاه تا گلوله از کنار گوش و چشمت رد می شوند خمپاره ها در چند متری ات بارها و بارها به زمین میخورند و فقط دودش سینه ات را اذیت می کند و خراشی هم برنمیداری متوجه میشوی که چیزی غیر از محاسبات عقلی رایج در بین انسانها در اینجا حاکم است.

قدری هم از پشتیبانی مردم از رزمندگان بگویم بیست روز بود در بیمارستان تبریز بودم و یک هفته بود که عمل اصلی مرا انجام داده بودند بعضی وقت ها و در زمان حمله ها بچه های زخمی اینقدر زیاد بودند که تختخواب نبود و مجبور می شدند بچه ها را در راهروها بخوابانند و ویزیت کنند زمان آزادی خرمشهر من بیست روز بود که در بیمارستان بودم و دردم کمی کم شده بود و فقط شب ها درد داشتم یک دفعه رادیو اعلام کرد خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد، خدای بزرگ مردم شهر تبریز به بیمارستان ریخته بودند و دست های ما را می بوسیدند و گریه میکردند قسمشان میدادیم که این کار را نکنند ولی فایده نداشت یکی از بچه ها میگفت من خاک پای شما هم نیستم چرا این کار را می کنید بچه دیگری که پایش قطع شده بود می گفت به خدا در آن دنیا ازتون نمیگذرم این کار را نکنید ولی فایده نداشت مردم ذوق زده با کلی شیرینی و کتاب و رادیوهای کوچک که برایمان هدیه می آوردند سر تا پایمان را میبوسیدند و اشک ذوق و شادی می ریختند.   

بعد از چندین ماه که از بیمارستان امام خمینی تبریز و مردم بسیار بسیار مهمان نواز شان مرخص شدم چندین ماه بعد از آن در آبان ماه سال1361 بود که دوباره راهی جبهه ها شدم همینکه به جبهه رسیدیم در پادگان از ما خواستند بچه هایی که سابقه جبهه دارند و در حمله ها شرکت داشته اند به خصوص اگر زخمی هم شده اند و تمایل دارند به حفاظت اطلاعات بیایند بگویند من هم با چندین نفر دیگر دست هایمان را بالا بردیم و اعلام آمادگی کردیم وای که چه بچه هایی نصف شان که بچه های خود شهر مشهد بودند تند و تیز و بسیار دوست داشتنی بقیه از دو روبر بودند ولی بچه های مشهد مرا در بین خودشان قبول کردند هیچ کدامشان بی استعداد نبودند لحظه ای هم بیکار نمی ماندند شب ها دو نفرشان بودند که با صدای معجزه گرشان نوحه هایی در باره حضرت زهرا (س) میخواندند مثل ابر بهار گریه میکردیم اگر با مینی بوس به جایی میرفتیم وقت را غنیمت شمرده و با صدایشان دل هایمان را جلا میدادند و با صدای بسیار زیبایشان بارها از مادرمان فاطمه الزهرا (س) و یا حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) برای همه بچه ها نوحه می خواندند خیلی برای من تازگی داشت و دلهای همه بچه ها جلا می یافت.

اینها بچه هایی بودند که حتی شهادت را به هم تعارف می کردند من طبق معمول باز هم سعادت نداشتم و نتوانستم با پایی که پلاتین چهل سانتی داشت دوره سخت حفاظت اطلاعات را به پایان ببرم دوره هایش به قدری سخت بود که حتی در هر دوره یکی یا دو تا از بچه زخمی شاید هم شهید می شدند و این دفعه به کوههای ایلام غرب اعزام شده بودیم و من به شدت و خیلی بد ترکیب می لنگیدم.

ولی اصلا نظم جبهه ها زمین تا آسمان عوض شده بود به خصوص که فرماندهان بسیار پخته تر شده بودند و می توانستند بچه ها را مثل کتاب همه خصوصیات و روحیات آنها را بخوانند و بفهمند چه کسی در چه کاری بیشتر مهارت دارد و ما برای یک دوره سخت راهی کوههای ایلام غرب شدیم. 

ولی بعد از ده روز نتوانستم آن عملیات به شدت سنگین را با پای ناقصم سپری کنم در نماز جماعت و نمازهای شب پایم دراز بود در غذا خوردن پایم دراز بود پای چپم اصلا خم نمی شد در هشتاد درصد تمرینات نمی توانستم شرکت کنم و باعث شده بود بچه ها اذیت بشوند و چون وقتی به دستشوئی می رفتم پایم خم نمی شد اکثر مواقع با تیمم نماز میخواندم حتی فرمانده ما که به قول خودش از من به خصوص از کم حرفی من خوشش آمده بود به من کمک کرد و من را مسئول پیک موتوری کرد یعنی بدون اینکه آن تمرین های بسیار بسیار سخت را انجام بدهم جز بچه های اطلاعات می شدم ولی در موتورسواری ام با آن همه مهارتی که داشتم و حتی این را فرمانده بارها و بارها به همه بچه ها گفته بود ولی زمانی که موتور می ایستاد باید حتما موتور را به سمت راست متمایل می کردم چون ابدا نمی توانستم به سمت چپ با پای چپم موتور را نگه دارم و همین باعث شد که بارها که موتور به سمت چپ مایل می شد نتوانم با پای چپم موتور را نگه دارم و من و موتور بارها از سمت چپ زمین می خوردیم و همین مسئله باعث شد که نتوانم در گروه حفاظت اطلاعات بمانم.

خدا شاهد است که عجب فرمانده ای بود و عجب بچه هایی بودند یا امام رضای غریب (ع) مومن، زرنگ، شجاع، خوش اخلاق و همه درس خوانده و با سواد و وارسته بودند درست است که ده روز بیشتر با آنها نبودم ولی کلی با هم رفیق شدیم بارها با هم در هوای سرد آبان ماه در رودخانه آب تنی میکردیم من ده روز با این بچه ها بودم و عجیب ترین چیزی که از این بچه ها یاد گرفتم این بود که حتی شهادت را به همدیگر تعارف میکردند خیلی برایم شیرین بود روز دهم بود که فرمانده و بچه ها گفتند یا برگرد به خط مقدم مثل بقیه بچه ها و یا باید به شهر خودت برگردی تا پایت خوب شود که من برگشتم به شهر خودم و دیگر قسمت من نشد که به جبهه بروم و توضیح اینکه من نزدیک به دو سال مجبور بودم با عصا راه بروم.

 

در پایان سخنم را با رهنمودهای بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی رحمت الله علیه به پایان می برم

 

فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است

خرمشهر شهر لاله های خونین است، خرمشهر را خدا آزاد کرد.

از بیانات رهبر کبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی (قدس سره)

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » داریوش احمد رضا بهمنیار ( یکشنبه 92/6/31 :: ساعت 11:45 عصر )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

اسرائیلیان غاصب و آواره یهودی
تعریف ناقص از حقیقت لیبرال دموکراسی
مرز میان حق و باطل یک تار موست
اسرائیلیان غاصب و آواره یهودی
مرز میان حق و باطل یک تار موست
باید راه واقعی امام راحل را ادامه داد
تحمل عُسرت و تنگدستی
انقلاب اسلامی ایران نمادی از قدرت و اراده خداوند
برجام دندان دردِ ملت انقلابی ایران است
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت ، چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
برای مبارزه با ام الشیطان سلاحی دو دَم لازم است
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 110
>> بازدید دیروز: 121
>> مجموع بازدیدها: 221194
» درباره من

منطقه و بیداری اسلامی
داریوش احمد رضا بهمنیار
سی سال قبل امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) از میان ما رفت با شکوهی بزرگ و بی نظیر، ما مردم ایران او را تشییع کردیم و این اندوهی بزرگ بر دل هایمان برجای گذاشت اندوهی برای ما و شادی برای او، چرا که مرگ حق است و بازگشت به سوی پروردگار، اما ما مردم ایران مومن ترین بنده خدا در زمان معاصر را از دست دادیم. همه ما روزی از این دنیا خواهیم رفت و بیشتر گناهان ما از آنجاست که این واقعیت بزرگ یعنی مرگ را فراموش می کنیم هزاران انسان از اول پیدایش آمدند که حال نشانی از آنان نیست برخی انسان ها به راه راست هدایت یافتند و برخی نه، چند صباحی دیگر قطعا هیچکدام از ما نیز در این دنیا نخواهیم ماند و به سرای دیگر خواهیم رفت پس باید بکوشیم در کار نیک که تنها چیزیست که با خود خواهیم برد و از تاریخ عبرت بگیریم که کسانی که از گذشتگان خود پند نگیرند خود عبرت دیگران خواهند شد. این که بر رفتن امام راحل بگرییم موجه است اما این تمام دِینِ امام راحل بر گردن ما نیست بلکه تداوم و ماندن در راه او که راه خداست اصل است اینک حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) رهبر عظیم الشأن مسلمانان جهان و جانشین امام راحل، راه او را که همان راه خداست را ادامه می دهند و مسلمانان همه عالم را بر زمین سرافراز خواهند ساخت تا نظام جمهوری اسلامی به عنوان یادگاری در تاریخ بشر از حکومت مقتدر الهی بر زمین باقی بماند. آمریکائیان می گویند تحریم هائی که علیه ایران به کار بردیم در تاریخ جهان بی سابقه است و هر کشوری را ظرف چند سال از پا در می آورد با منطق معمول حرف آنها درست است اما انقلاب اسلامی با خواست و اراده خداوند و بر اساس الهام او شکل گرفته و قرار نیست نشان دهنده حداکثر توان یک رژیم چپاولگر زورگو باشد بلکه برای نمایش عظمتِ قدرت پروردگار عالم شکل گرفته است، اینک زمانی است که خداوند لطف و رحمت خود را شامل انقلاب اسلامی ما کرده است تا نشانه هائی از عظمت خود را بر ما نمایان سازد، در آنجا که تدبیر عقل انسان و قدرت او به انتهای خود برسد عظمت اعجاز انقلاب اسلامی نمایان می شود، امروز خداوند می خواهد این انقلاب را به پیروزی برساند تا نمونه ای باشد از حکومت الهی بر زمین که با اعجاز او همراه شده است بزرگی از آن خداست و سپاس او را که هوشمندترین و مقرب ترین بندگانش را به رهبری ما گمارده است. باید راه واقعی امام راحل را ادامه داد

» پیوندهای روزانه

تابناک [2]
انتخاب [2]
پایگاه خبری انقلاب نیوز
شبکه اطلاع رسانی دانا
موسسه فرهنگی راسخون
نقل قول - وبلاگ نویسان خوزستانی
پایگاه خبری مشهد پیام [1]
شبکه خبری تحلیلی تیتر یک [1]
پایگاه خبری لنگر نیوز
ظهور
وب سایت خبری تحلیلی رصد [1]
وبلاگ نویسان خراسان رضوی [3]
سواد رسانه ای ایرانیان [1]
وبگاه جوان انقلابی [1]
پایگاه خبری شلمچه نیوز
[آرشیو(16)]

» فهرست موضوعی یادداشت ها
برجام برای برداشتن تحریم ها بوده . جریانی منحرف از انقلاب اسلامی . دل به عشق زنده می ماند عشق به امام خمینی (ره) . حضرت فاطمه (س) مصمم برای شهادت در تکلیفی الهی[-1] .
» آرشیو مطالب
پاییز 86
زمستان 1386
بهار 1387
مرداد 87
شهریور 87
تابستان 1387
خرداد 88
شهریور 89
آذر 89
دی 89
بهمن 89
اسفند 89
فروردین 90
اردیبهشت 90
خرداد 90
تیر 90
مرداد 90
شهریور 90
آبان 90
آذر 90
دی 90
بهمن 90
اسفند 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
تیر 91
مرداد 91
شهریور 91
مهر 91
آبان 91
آذر 91
دی 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
اردیبهشت 92
خرداد 92
تیر 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
دی 92
بهمن 92
اسفند 92
اردیبهشت 93
فروردین 93
خرداد 93
تیر 93
مرداد 93
تابستان 93
پاییز 93
زمستان 93
تابستان 94
پاییز 94
زمستان 94
بهار 95
تابستان 95
پاییز 95
زمستان 95
بهار 96
تابستان 96
پاییز 96
زمستان 96
بهار 97
تابستان 97
پاییز 97
زمستان 97
بهار 98
تابستان 98
پاییز 98
زمستان 98
بهار 99

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
تابناک
خبرگزاری فارس
شبکه العالم
عمارنامه
پایگاه خبری فرهنگ نیوز
رجا نیوز
جام نیوز
پایگاه خبری فاش نیوز
پایگاه خبری بولتن نیوز
پایگاه تحلیل خبر باصر
پارس نیوز
مشرق نیوز
شبکه خبر
شبکه دانا
جوان انقلابی
خیبر آنلاین
ادیان نیوز
انقلاب نیوز
روایت نو
بسیج پرس

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان



» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب